اشعار ماههاي مبارك

يا علي (ع)ادركني يا شهر اللّه الاكبر يا امام حسن مجتبي (ع)ادركني يا خديجة الكبري (س)مددي يا مهدي (عج) مددي
نوحه شام غريبان امام علي(ع) شعر ضربت مناجات شب قدر مناجات

 يا مهدي (عج) مددي

 رساله‏اي كه نوشتم ز اشك ناز فروشم

نه شد كه بر تو فرستم نه شد كه باز بپوشم

 گناه و درد به يك سو غم فراق به يك سو

تمام عمر دو بار گران نشسته به دوشم

 گلايه هست و ليكن نمانده حال گلايه

تو درسئوال بكوش و مبين چنين‏كه‏خموشم

 ز پاي گرچه بيفتم وصال تو ندهد دست

ولي چه چاره كه بايد تمام عمر بكوشم

 اگر چه بي كس و كارم اگر چه هيچ ندارم

به عالمي سر مويي ز زلف تو نفروشم

 قسم به ديده جوشان قسم به خانه بدوشان

كه تا نيامدنت جز به خُمّ اشك نجوشم

 به حال بي كسي من كسي نكرد عنايت

ثمر نداد فغانم، اثر نكرد خروشم

 دل گرفته علاجي بغير گريه ندارد

من آن علاج به دستم من آن پياله به دوشم

 چگونه هست ميسّر كه راني از در لطفت

مرا كه قيد تو بر گردن است و حلقه به گوشم


 يا مهدي (عج) مددي

 به فيض طوف وجود تو هر پري نرسد

به خاك بوسي پاي تو هر سري نرسد

 بريده باد ز مردم دلي كه يار تو شد

كسي كه وقف تو باشد به ديگري نرسد

 ز ميل حضرت صادق به خدمتت پيداست

كسي به شأن تو در بنده پروري نرسد

 نمي‏رسد سر مويي به حسن تو نقصان

چه مشتري برسد يا كه مشتري نرسد

 به التزام غلامي هزار آمده‏اند

ولي هميشه همه كس به قنبري نرسد

 ترا نديده پسنديده‏ام خدا را شكر

چنين پسند به هر ديده‏تري نرسد

 به ديدن آمده بودم امام نداد بكاء

برات رؤيت روي تو سر سري نرسد

 ترا چو روز سه شنبه نشان ما دادند

بهانه‏اي است كه سائل ز هر دري نرسد


يا مهدي (عج) مددي

 اي امانت دار كوثر كي تو مي‏آيي ز در؟

وي وصي آل حيدر كي تو مي‏آيي ز در

 مصحف زهراست نزدت، تيغ‏حيدر همچنين

وارث بابا و مادر كي تو مي‏آيي ز در

 چشم اميد تمام انبياء و اولياء

بر ظهور تست آخر كي تو مي‏آيي ز در

 هستي از هست‏تو هستي‏يافت اي هست‏خدا

وي همه هست پيمبر كي تو مي‏آيي ز در

 ديدگان اشكبار شيعيان مي‏خواندت

كاي به عالم ميرو رهبر كي تو مي‏آيي ز در

 هر سحر گويد مؤذن با نواي تازه‏اي

مجري احكام داور كي تو مي‏آيي ز در

 كربلا، مكّه، مدينه، كاظمين، مشهد، نجف

سامرا، گويند يكسر كي تو مي‏آيي ز در

 روشني بخش قلوب مؤمنين و مؤمنات

منجي دلهاي مضطر كي تو مي‏آيي ز در؟


 يا مهدي (عج) مددي

 ايام بگذرانم در انتظار مهدي

قدر و دخان بخوانم در انتظار مهدي

 اي كه مرا بخواني تخفي الصدور داني

هر دم بود فغانم در انتظار مهدي

 دستي به سرگذارم دستي به سينه دارم

الغوث و الامانم در انتظار مهدي

 ابر كرم بباران بر كوي سربداران

بر كف گرفته جانم در انتظار مهدي

 در بين هر مناجات با وعده ملاقات

ساعات بگذرانم در انتظار مهدي

 شب تا سحر بسوزم ديده به در بدوزم

چون شمع نيمه جانم در انتظار مهدي

 جمعه به جمعه نالم ناله برد مجالم

ياسين و ندبه خوانم در انتظار مهدي

 من نذر صبح نورم وقف شب ظهورم

زنده اگر بمانم در انتظار مهدي

 هر لحظه دارم اميد بينم جمال خورشيد

مانند سايبانم در انتظار مهدي

 داني كه اهل دردم شب گرد و كوچه گردم

هر سو سري كشانم در انتظار مهدي

 باشد گواه صبرم چشمان پر ز ابرم

وين اشك خونفشانم در انتظار مهدي

 با سوره تبارك در اين مه مبارك

همچون فرشتگانم در انتظار مهدي

 گر قلب خسته دارم شمشير بسته دارم

پيرم ولي جوانم در انتظار مهدي

 اي پيك هر شب من لبيك بر لب من

اين است ارمغانم در انتظار مهدي


يا صاحب الزمان (عج) ادركني

 گذشت افطار و هنگام سحر شد

نيامد يارم و خاك به سر شد

 نيامد ساقي ميخانه دوست

خماري كم نگشت و بيشتر شد

 به اميدي كه حتماً خواهد آمد

دو چشمم دوخته بر پاي در شد

 به پاي سرو ناز سر بلندم

سر افتاده‏ام افتاده‏تر شد

 نه تنها من ز پا افتاده‏ام، ني

ز هجرانت جدا كوه از كمر شد

 اگر آيي چه آهي و چه سنگي

ببين آيينه هم اهل خطر شد

 به ياد آفتاب افتاده هر صبح

كه شبنم دامنش يك ذره‏تر شد

 شقايق گونه بر دل بود داغي

فراق باغبان داغي دگر شد

 به پايت آنقدر انگور مي‏ريخت

كه شاخ تاك چشمم بي ثمر شد

 نفهميدم سحر كي آمد و رفت

نيامد يارم و خاكم به سر شد


يا خديجة الكبري (س)مددي

 من آن كنيز خدايم كه يار طاهايم

منم كه مادر امّ الائمه زهرايم

 به افتخار كنيزي مصطفي اين بس

كه من شريك نبي در نشاط و غمهايم

 خداست شاهد حالم كه من چه‏ها ديدم

اگر چه شاد ز يك عمر امتحانهايم

 گهي به شعب ابي طالبم گواه بلا

گهي ستم كش اهل حجاز و بطحايم

 اگر بهشت برين جايگاه شأن من است

براي اينكه به دنيا مطيع مولايم

 ز نيش طعنه نمام‏هاي آل قريش

هنوز وارث درد و بلاست زهرايم

 تمام هستي خود را به عشق بخشيدم

به عشق اينكه به بيت نبي است مأوايم

 ولي چه زود شنيدم پس از من و احمد

حريم عشق بسوزد به دست اعدايم

 ستم به فاطمه‏ام از قديم عادت داشت

از آن زمان كه به دل بود انيس غمهايم

 هميشه فاطمه مي‏گفت از درون با من

كه من يگانه معين تو در بلاهايم

 خدا گواه بسوزم از اين كه در غم و درد

نبود سايه من بر سر تو، اي وايم

 مرا كفن ز بهشت آيد اي خداي حسين

اگر چه مادر آن بي كفن به صحرايم


يا امام حسن مجتبي (ع)ادركني

 سرشك ديده‏ها مي‏بارد امشب

محبت از شما مي‏بارد امشب

 ولايت، مغفرت، بركت، عنايت

ز عرش كبريا مي‏بارد امشب

 شب وصل مناجاتي دلان شد

اجابت با دعا مي‏بارد امشب

 كرامت مي‏نوازد سائلان را

سپهر هل اتي مي‏بارد امشب

 به شوق مجتبي در خلوت خود

ببين چشم خدا مي‏بارد امشب

 گشا چشم و صفاي ياسمن بين

خدا را مست ذكر يا حسن بين

 

 خوش آن‏عشقي كز اسراروجوداست

جهان بي عشق تاريك و كبود است

 تولّي و تبرّي اصل دين است

ملازم بودنش سر صعود است

 ولايت جلوه در ماه خدا كرد

به لبهاي محبان اين سرود است

 قسم بر ذات شهراللّه اعظم

حسن سر منشاء احسان وجود است

 قسم بر صبر و مظلومي و غربت

حسن نشناس بدتر از يهود است

 حسن مصباح راه متقين است

كه مي‏گويد مذّل المؤمنين است؟

 جهان او را به غربت مي‏شناسد

فلك او را به رأفت مي‏شناسد

 هواي نفس در صلحش نبوده

خدا او را به عصمت مي‏شناسد

 سگي كه لقمه از دستش گرفته

وجودش را به رحمت مي‏شناسد

 علي كه اشجع كرّار باشد

گلش را بر شجاعت مي‏شناسد

 فضاي كوچه سرد مدينه

بحق او را به غيرت مي‏شناسد

 ملائك صبر او را دوست دارند

طواف قبر او را دوست دارند

 دل اين ايزد نما را مي‏پرستد

گل اين عطر وفا را مي‏پرستد

 به خالش روزها در سجده هستند

شب اين ماه ولا را مي‏پرستد

 اگر شرك است اين دل را بسوزيد

كه عمري مجتبي را مي‏پرستد

 به دشنامي كه شامي عبد او شد

دعا نه ناسزا را مي‏پرستد

 اگر باشد عذاب حق به دستش

دلم جُرم و خطا را مي‏پرستد

 كه مي‏گويد كه او وجه خدا نيست؟

 

پرستيدن سزاي مجتبي نيست؟

 

 من عبدم آن نگار بي بدل را

برم آن نام احلي من عسل را

 به ياد آورده‏ام روزي كه بشكست

به دستان الهي‏اش هُبَل را

 به برق خنجر حيدر نشانش

ادب آموخت آشوب جمل را

 بحق آموخت درس حق شناسي

به روز امتحان امّ الدَّغل را

 براي بغض او، اُمّ المعاصي

چرا كافي نداند اين علل را

 دلش را خانه الحاد مي‏كرد

از آن مولا به زشتي ياد مي‏كرد

 به خصم ساغر و پيمانه لعنت

به گلچين گل ريحانه لعنت

 به آن هيزم به دستاني كه از كين

زدند آتش در ميخانه لعنت

 به صيّاد قسي القلب بي رحم

كه صيدش را كشد در لانه لعنت

 به آن دستي كه ياس فاطمي را

كند مسموم در كاشانه لعنت

 به جسم لانه گونش خنده مي‏زد

به آن لبخند دژخيمانه لعنت

 الهي دلبر دور از وطن، كو؟

شب جشن حسن، ابن الحسن كو؟


 مناجات شب قدر

 بگذار تا بميرم در اين شب الهي

ورنه دوباره آرم رو روي روسياهي

 چون رو كنم به توبه، سازم نوا و ندبه

چندان كه باز گردم گيرم ره تباهي

 چون رو كنم به احياء، دل زنده گردم اما

دل مرده مي‏شوم باز با غمزه گناهي

 گرچه به ماه غفران بسته است دست شيطان

بدتر بود ز ابليس اين نفس گاه گاهي

 اي كاش تا توانم بر عهد خود بمانم

شرمنده‏ام ز مهدي وز درگهت الهي

 تا در كفت اسيرم قرآن به سر بگيرم

چون بگذرم ز قرآن اُفتم به كوره راهي

 من بندگي نكردم با خويش خدعه كردم

ترسم كه عاقبت هم اُفتم به قعر چاهي

 با اينكه بد سرشتم با توست سرنوشتم

دانم كه در به رويم وا مي‏كني به آهي

 اي نازنين نگارا تغيير ده قضا را

گر تو نمي‏پسندي تقدير كن نگاهي

 دل را تو مي‏كشاني بر عرش مي‏كشاني

بال ملك كني پهن از مهر روسياهي

 دل را بخر چنان حُر تا آيم از ميان بُر

بي عجب و بي تكبّر از راه خيمه گاهي

 امشب به عشق حيدر ما را ببخش يكسر

جان حسين و زينب بر ما بده پناهي

 آخر به بيت زينب بيمار دارم امشب

از ما مگير او را جان حسن الهي

 در اين شب جدايي در كوي آشنايي

هستم چنان گدايي در كوي پادشاهي


 مناجات

 اي خدا ملاقاتت نور ديده مي‏خواهد

نيمه شب مناجاتت دل بريده مي‏خواهد

 اي صفاي نجوايم وي يگانه مولايم

التجاي كوي تو اشك ديده مي‏خواهد

 دانه دانه اشكم بين شبنم سرشكم بين

اين دل سيه، وصلت در سپيده مي‏خواهد

 اي بهار فرجامم منكه خارم و خامم

گلشن بهارت را گل رسيده مي‏خواهد

 شيعه با مناجاتش منتهاي حاجاتش

آبياري سرخ ياس چيده مي‏خواهد

 روح زندگي زهراست جاودانگي زهراست

اين دلم دو عالم را زين عقيده مي‏خواهد

 راز دل نياز عشق خواندن نماز عشق

حالتي مشابه با آن شهيده مي‏خواهد

 هر غم و بلايش را مي‏خرم به جان اما

درك روضه‏هايش را غم كشيده مي‏خواهد

 اي خدا قبولم كن شيعه بتولم كن

امتحان عشقت را برگزيده مي‏خواهد

 با ابوتراب امشب مي‏كنم نوا يارب

عبد خسته زينب سر بريده مي‏خواهد

 اي اميد افطارم وي نويد اسحارم

طلعت رشيدت را دل نديده مي‏خواهد


مناجات

 اي خدا طالب كلام توأم

تشنه‏ام تشنه سلام توأم

 تو همه حاجت و جواب مني

بر طرف ساز هر حجاب مني

 تو سزاوار سجده عشقي

تو حواله كننده رزقي

 چاره ساز قلوب پُر آهي

راه ساز هر آنچه گمراهي

 تو كرامت كننده فضلي

در فضيلت دو دست پر بذلي

 تو كريمي تو ناصري تو حليم

تو حكيمي تو قادري تو عليم

 تو عزيزي تو مؤمني تو مجيد

تو ودودي تو مبدعي تو معيد

 تو حبيبي تو خالقي تو مجيب

تو حسيبي تو رازقي تو رقيب

 تو جليلي تو بارئي تو جميل

تو وكيلي تو صاحبي تو كفيل

 تو مفتح تو مقتدر تو كبير

تو مفرّج تو منتقم تو مجير

 تو گشاينده گره‏هايي

تو زداينده غم مايي

 تو به ما لطف هل اتي كردي

ختم پيغمبران عطا كردي

 پدري داده‏اي چنان مولا

مادري داده‏اي چنان زهرا

 تويي آن منعم و تويي ذوالمن

تو به ما داده‏اي حسين و حسن

 تو به ما داده‏اي همه حاجات

بانويي همچو عمّه سادات

 اي تو داده به شيعه شيون و شين

كاشف الكرب داده‏اي به حسين

 دل ما را تو كرده‏اي عاشق

آفريدي تو شيعه صادق

 تو دل نرم داده‏اي به رضا

خواهري شبه زينب كبري

 تو به ما داده‏اي ولايت را

نعمت پاك مرجعيت را

 شكر هر نعمتي تو را بايد

پس چرا مهدي‏ات نمي‏آيد

 قدرت شكر كوه نعمت نيست

علت طول عصر غيبت چيست؟

 گر گناهان ماست سدّ ظهور

ظلمت ما ببر به آيه نور

    مناجات شب قدر

 اي خدا اي فاتح هر مشكلم

وي همه آرامش جان و دلم

 بشنو از دل راز يك بي آبرو

ده مجال گفتگويم، گفتگو

 در شب احيا به تو رو كرده‏ام

خويش را با توبه همسو كرده‏ام

 گرچه عمري با گنه بنشسته‏ام

گرچه قلب صاحبم بشكسته‏ام

 صبر كن، از كيفر من بر حذر

تا كنم در خويش تجديد نظر

 بهر تو خود را مهيا مي‏كنم

توبه را در خويش احيا مي‏كنم

 هر كه بايد رفت چون فرزند نوح

توبه بايد، توبه از نوع نصوح

 چونكه امشب بامنيبين زيستم

راضي از عمر گذشته نيستم

 بر تو عمري بدگماني داشتم

بهر شيطان آشنائي داشتم

 

 چون بگيرم آينه در دست خويش

فاش بينم، فاش، روي پست خويش

 گرچه دل بد كرده تكفيرش مكن

بنده‏ات برگشته تحقيرش مكن

 هركه بر حال خراب خود رسيد

پيش از مردن حساب خود رسيد

 هر كه گيرد آينه در پيش رو

كرده‏هاي خويش بيند مو به مو

 خويش را بيند كه خود با خود چه كرد

تا بداند سخت بايد توبه كرد

 بايد از بگذشته‏ها عبرت گرفت

دست را بر زانوي همت گرفت

 حال بايد وادي تحليف رفت

يا علي گفت و سوي تكليف رفت

 سخت بايد نفس را بشكست و ماند

عهد و پيمان با شهيدان بست و ماند

 همچنان بار شهيدان مبين

مانده انبان يتيمان بر زمين

 راه ما راه شهيدان خداست

كيست پرسد اي خدا مهدي كجاست

 گرچه دل شرمنده است از روي تو

اي خدا با مهدي آمد سوي تو

 نيستم اينك از الطافت خدا

سينه‏اي دارم شبستان خدا

 يا حليم امشب كه من سرگشته‏ام

يا علي گويان سويت بر گشته‏ام


مناجات

 آري اي دوست مرا داغ عتابم كافي است

به دلم قهر و غضب وقت خطابم كافي است

 ديگر از عدل عذابم مكن اي معدن فضل

شعله خجلت ذنبم به عذابم كافي است

 مستحق غضب و قهر و عذابم اما

بي محلي تو يارب به جوابم كافي است

 آه، رسوا مكنم نزد رئوس الاشهاد

زآنكه شرمندگي روز حسابم كافي است

 باورم نيست ز اصحاب شمالم خوانند

پيش اصحاب يمين چشم پر آبم كافي است

 خواهي ار از من نالان گذري در صف حشر

پيش چشمان علي ترك عقابم كافي است

 شعله نار بر اين چهره ميفروز كه خود

از گنه مانده بر اين چهره نقابم كافي است


 و عليك السلام يا شهر اللّه الاكبر

 رمضان گذشت از من چه كنم كه بينوايم

دل من ز حبّ دنيا نگذشت اي خدايم

 تبعات هر گناهم شده بود سدّ راهم

تو به من عطا نمودي كه نباشد ادعايم

 چو شدم گداي كويت شده‏ام خجل ز رويت

تو نشسته‏اي كنارم كه روا كني دعايم

 متزلزل است بارم به كجا كشيده كارم

چه وداع اشكباري، شده آتشين بكايم

 به كجا روم خدايا پس از اين سحر، سحرها

شب جمعه‏اي بيايد كه به سوي تو بيايم

 بفداي ميزباني كه به وقت ميهماني

به بر گدا نشست و بر خويش داد جايم

 چه دعاي باصفايي، چه رفيق باوفايي

چه خداي آشنايي كه نمود آشنايم

 چه دعاي افتتاحي چه دو چشم پر سلاحي

چه توسلي چه ذكري چه بگويم اي خدايم

 چه دمي چه نوحه خواني چه شبي چه گريه‏هايي

چه غمي چه روضه‏هايي كه تو كرده‏اي عطايم

 به صفاي ليلة القدر به جمال نيمه بدر

تو خريدي آبرويم كه گداي هل اتايم

 تو از اين خمارخانه بنمودي‏ام روانه

دل شب مدينه بردي كه غلام مجتبايم

 به شب نزول قرآن، به شكاف فرق فرقان

به دلم نشست قرآن چو نمود علي صدايم

 به علي و زينبينش به محبت حسينش

بنويس جان زهرا كه شهيد كربلايم

 بنويس جان مهدي كه منم از آن مهدي

بخدا قسم خدايا كه نشان دهم وفايم


 شعر ضربت

 بر قلب زينب ابر غم مي‏بارد امشب

سوز دلش بوي مدينه دارد امشب

 زينب ز ابر ديده مي‏بارد ستاره

دارد به پيشاني بابايش نظاره

 آرام بهرش سفره افطار چيند

در چشم او رخساره مادر بيند

 اين عالمه غير معلم بي قرار است

آگه شده باباي او چشم انتظار است

 آرامش او كرده زينب را پريشان

گويد پدر اينگونه قلبم را ملرزان

 اي كاش من در كوچه سيلي خورده بودم

اينجا نبودم در مدينه مرده بودم

 اي كوچه‏هاي كوفه از غربت بميريد

بوسه ز پاي رهبري مظلوم گيريد

 اي خاك نخلستان ز رويش توشه بردار

خود را به زير پاي او آرام بگذار

 مرغان عاشق راه مولا را بگيريد

او بي كس است امشب شما بهرش بميريد

 امشب علي مات جمالي لاله گون است

ذكر لبش »انا اليه راجعون« است

 خانه نشين داغ زهراي نجيب است

دلخسته از نامردي شهري غريب است

 محراب را چون پشت در گلگون نمايد

بر شهر خونين او سر غربت بسايد

 بهر علي هنگامه پرواز گرديد

تا كه ز پا افتاد دستش باز گرديد


 روضه بستر امام علي(ع)

 گوييد به اين طفلان من شير نمي‏خواهم

اينگونه يتيمان را دلگير نمي‏خواهم

 اي اهل وفا گوييد با قوم جفا پيشه

بردست يتيمانم زنجير نمي‏خواهم

 يك روز به ظرف شير يك روز به ضرب تير

خود شير خدا هستم شمشير نمي‏خواهم

 از زينبم استقبال با سنگ نمي‏ارزد

از لشگرم استقبال با تير نمي‏خواهم

 اركان نمازم را بي واهمه بشكافيد

هنگام نماز امّا تكفير نمي‏خواهم

 تكريم كنم امروز در كوفه يتيمان را

كوفي! ز يتيمانم تحقير نمي‏خواهم

 دل تنگ رسول اللّه دل بسته زهرايم

در ديدن دلداران تأخير نمي‏خواهم

 مشتاق به دلدارم لبيك به لب دارم

يك لحظه لقاء اللّه را دير نمي‏خواهم

 با قاتلم اي دلبند از لطف مدارا كن

هنگام قصاصش هيچ تأثير نمي‏خواهم


 يا علي (ع)ادركني

 آن شب اندر بيت مولا غير درد و