رسالهاي كه نوشتم ز اشك ناز فروشم نه شد كه بر تو فرستم نه شد كه باز بپوشم گناه و درد به يك سو غم فراق به يك سو تمام عمر دو بار گران نشسته به دوشم گلايه هست و ليكن نمانده حال گلايه تو درسئوال بكوش و مبين چنينكهخموشم ز پاي گرچه بيفتم وصال تو ندهد دست ولي چه چاره كه بايد تمام عمر بكوشم اگر چه بي كس و كارم اگر چه هيچ ندارم به عالمي سر مويي ز زلف تو نفروشم قسم به ديده جوشان قسم به خانه بدوشان كه تا نيامدنت جز به خُمّ اشك نجوشم به حال بي كسي من كسي نكرد عنايت ثمر نداد فغانم، اثر نكرد خروشم دل گرفته علاجي بغير گريه ندارد من آن علاج به دستم من آن پياله به دوشم چگونه هست ميسّر كه راني از در لطفت مرا كه قيد تو بر گردن است و حلقه به گوشم
به فيض طوف وجود تو هر پري نرسد به خاك بوسي پاي تو هر سري نرسد بريده باد ز مردم دلي كه يار تو شد كسي كه وقف تو باشد به ديگري نرسد ز ميل حضرت صادق به خدمتت پيداست كسي به شأن تو در بنده پروري نرسد نميرسد سر مويي به حسن تو نقصان چه مشتري برسد يا كه مشتري نرسد به التزام غلامي هزار آمدهاند ولي هميشه همه كس به قنبري نرسد ترا نديده پسنديدهام خدا را شكر چنين پسند به هر ديدهتري نرسد به ديدن آمده بودم امام نداد بكاء برات رؤيت روي تو سر سري نرسد ترا چو روز سه شنبه نشان ما دادند بهانهاي است كه سائل ز هر دري نرسد
اي امانت دار كوثر كي تو ميآيي ز در؟ وي وصي آل حيدر كي تو ميآيي ز در مصحف زهراست نزدت، تيغحيدر همچنين وارث بابا و مادر كي تو ميآيي ز در چشم اميد تمام انبياء و اولياء بر ظهور تست آخر كي تو ميآيي ز در هستي از هستتو هستييافت اي هستخدا وي همه هست پيمبر كي تو ميآيي ز در ديدگان اشكبار شيعيان ميخواندت كاي به عالم ميرو رهبر كي تو ميآيي ز در هر سحر گويد مؤذن با نواي تازهاي مجري احكام داور كي تو ميآيي ز در كربلا، مكّه، مدينه، كاظمين، مشهد، نجف سامرا، گويند يكسر كي تو ميآيي ز در روشني بخش قلوب مؤمنين و مؤمنات منجي دلهاي مضطر كي تو ميآيي ز در؟
ايام بگذرانم در انتظار مهدي قدر و دخان بخوانم در انتظار مهدي اي كه مرا بخواني تخفي الصدور داني هر دم بود فغانم در انتظار مهدي دستي به سرگذارم دستي به سينه دارم الغوث و الامانم در انتظار مهدي ابر كرم بباران بر كوي سربداران بر كف گرفته جانم در انتظار مهدي در بين هر مناجات با وعده ملاقات ساعات بگذرانم در انتظار مهدي شب تا سحر بسوزم ديده به در بدوزم چون شمع نيمه جانم در انتظار مهدي جمعه به جمعه نالم ناله برد مجالم ياسين و ندبه خوانم در انتظار مهدي من نذر صبح نورم وقف شب ظهورم زنده اگر بمانم در انتظار مهدي هر لحظه دارم اميد بينم جمال خورشيد مانند سايبانم در انتظار مهدي داني كه اهل دردم شب گرد و كوچه گردم هر سو سري كشانم در انتظار مهدي باشد گواه صبرم چشمان پر ز ابرم وين اشك خونفشانم در انتظار مهدي با سوره تبارك در اين مه مبارك همچون فرشتگانم در انتظار مهدي گر قلب خسته دارم شمشير بسته دارم پيرم ولي جوانم در انتظار مهدي اي پيك هر شب من لبيك بر لب من اين است ارمغانم در انتظار مهدي
گذشت افطار و هنگام سحر شد نيامد يارم و خاك به سر شد نيامد ساقي ميخانه دوست خماري كم نگشت و بيشتر شد به اميدي كه حتماً خواهد آمد دو چشمم دوخته بر پاي در شد به پاي سرو ناز سر بلندم سر افتادهام افتادهتر شد نه تنها من ز پا افتادهام، ني ز هجرانت جدا كوه از كمر شد اگر آيي چه آهي و چه سنگي ببين آيينه هم اهل خطر شد به ياد آفتاب افتاده هر صبح كه شبنم دامنش يك ذرهتر شد شقايق گونه بر دل بود داغي فراق باغبان داغي دگر شد به پايت آنقدر انگور ميريخت كه شاخ تاك چشمم بي ثمر شد نفهميدم سحر كي آمد و رفت نيامد يارم و خاكم به سر شد من آن كنيز خدايم كه يار طاهايم منم كه مادر امّ الائمه زهرايم به افتخار كنيزي مصطفي اين بس كه من شريك نبي در نشاط و غمهايم خداست شاهد حالم كه من چهها ديدم اگر چه شاد ز يك عمر امتحانهايم گهي به شعب ابي طالبم گواه بلا گهي ستم كش اهل حجاز و بطحايم اگر بهشت برين جايگاه شأن من است براي اينكه به دنيا مطيع مولايم ز نيش طعنه نمامهاي آل قريش هنوز وارث درد و بلاست زهرايم تمام هستي خود را به عشق بخشيدم به عشق اينكه به بيت نبي است مأوايم ولي چه زود شنيدم پس از من و احمد حريم عشق بسوزد به دست اعدايم ستم به فاطمهام از قديم عادت داشت از آن زمان كه به دل بود انيس غمهايم هميشه فاطمه ميگفت از درون با من كه من يگانه معين تو در بلاهايم خدا گواه بسوزم از اين كه در غم و درد نبود سايه من بر سر تو، اي وايم مرا كفن ز بهشت آيد اي خداي حسين اگر چه مادر آن بي كفن به صحرايم سرشك ديدهها ميبارد امشب محبت از شما ميبارد امشب ولايت، مغفرت، بركت، عنايت ز عرش كبريا ميبارد امشب شب وصل مناجاتي دلان شد اجابت با دعا ميبارد امشب كرامت مينوازد سائلان را سپهر هل اتي ميبارد امشب به شوق مجتبي در خلوت خود ببين چشم خدا ميبارد امشب گشا چشم و صفاي ياسمن بين خدا را مست ذكر يا حسن بين
خوش آنعشقي كز اسراروجوداست جهان بي عشق تاريك و كبود است تولّي و تبرّي اصل دين است ملازم بودنش سر صعود است ولايت جلوه در ماه خدا كرد به لبهاي محبان اين سرود است قسم بر ذات شهراللّه اعظم حسن سر منشاء احسان وجود است قسم بر صبر و مظلومي و غربت حسن نشناس بدتر از يهود است حسن مصباح راه متقين است كه ميگويد مذّل المؤمنين است؟ جهان او را به غربت ميشناسد فلك او را به رأفت ميشناسد هواي نفس در صلحش نبوده خدا او را به عصمت ميشناسد سگي كه لقمه از دستش گرفته وجودش را به رحمت ميشناسد علي كه اشجع كرّار باشد گلش را بر شجاعت ميشناسد فضاي كوچه سرد مدينه بحق او را به غيرت ميشناسد ملائك صبر او را دوست دارند طواف قبر او را دوست دارند دل اين ايزد نما را ميپرستد گل اين عطر وفا را ميپرستد به خالش روزها در سجده هستند شب اين ماه ولا را ميپرستد اگر شرك است اين دل را بسوزيد كه عمري مجتبي را ميپرستد به دشنامي كه شامي عبد او شد دعا نه ناسزا را ميپرستد اگر باشد عذاب حق به دستش دلم جُرم و خطا را ميپرستد كه ميگويد كه او وجه خدا نيست؟
پرستيدن سزاي مجتبي نيست؟
من عبدم آن نگار بي بدل را برم آن نام احلي من عسل را به ياد آوردهام روزي كه بشكست به دستان الهياش هُبَل را به برق خنجر حيدر نشانش ادب آموخت آشوب جمل را بحق آموخت درس حق شناسي به روز امتحان امّ الدَّغل را براي بغض او، اُمّ المعاصي چرا كافي نداند اين علل را دلش را خانه الحاد ميكرد از آن مولا به زشتي ياد ميكرد به خصم ساغر و پيمانه لعنت به گلچين گل ريحانه لعنت به آن هيزم به دستاني كه از كين زدند آتش در ميخانه لعنت به صيّاد قسي القلب بي رحم كه صيدش را كشد در لانه لعنت به آن دستي كه ياس فاطمي را كند مسموم در كاشانه لعنت به جسم لانه گونش خنده ميزد به آن لبخند دژخيمانه لعنت الهي دلبر دور از وطن، كو؟ شب جشن حسن، ابن الحسن كو؟ بگذار تا بميرم در اين شب الهي ورنه دوباره آرم رو روي روسياهي چون رو كنم به توبه، سازم نوا و ندبه چندان كه باز گردم گيرم ره تباهي چون رو كنم به احياء، دل زنده گردم اما دل مرده ميشوم باز با غمزه گناهي گرچه به ماه غفران بسته است دست شيطان بدتر بود ز ابليس اين نفس گاه گاهي اي كاش تا توانم بر عهد خود بمانم شرمندهام ز مهدي وز درگهت الهي تا در كفت اسيرم قرآن به سر بگيرم چون بگذرم ز قرآن اُفتم به كوره راهي من بندگي نكردم با خويش خدعه كردم ترسم كه عاقبت هم اُفتم به قعر چاهي با اينكه بد سرشتم با توست سرنوشتم دانم كه در به رويم وا ميكني به آهي اي نازنين نگارا تغيير ده قضا را گر تو نميپسندي تقدير كن نگاهي دل را تو ميكشاني بر عرش ميكشاني بال ملك كني پهن از مهر روسياهي دل را بخر چنان حُر تا آيم از ميان بُر بي عجب و بي تكبّر از راه خيمه گاهي امشب به عشق حيدر ما را ببخش يكسر جان حسين و زينب بر ما بده پناهي آخر به بيت زينب بيمار دارم امشب از ما مگير او را جان حسن الهي در اين شب جدايي در كوي آشنايي هستم چنان گدايي در كوي پادشاهي
اي خدا ملاقاتت نور ديده ميخواهد نيمه شب مناجاتت دل بريده ميخواهد اي صفاي نجوايم وي يگانه مولايم التجاي كوي تو اشك ديده ميخواهد دانه دانه اشكم بين شبنم سرشكم بين اين دل سيه، وصلت در سپيده ميخواهد اي بهار فرجامم منكه خارم و خامم گلشن بهارت را گل رسيده ميخواهد شيعه با مناجاتش منتهاي حاجاتش آبياري سرخ ياس چيده ميخواهد روح زندگي زهراست جاودانگي زهراست اين دلم دو عالم را زين عقيده ميخواهد راز دل نياز عشق خواندن نماز عشق حالتي مشابه با آن شهيده ميخواهد هر غم و بلايش را ميخرم به جان اما درك روضههايش را غم كشيده ميخواهد اي خدا قبولم كن شيعه بتولم كن امتحان عشقت را برگزيده ميخواهد با ابوتراب امشب ميكنم نوا يارب عبد خسته زينب سر بريده ميخواهد اي اميد افطارم وي نويد اسحارم طلعت رشيدت را دل نديده ميخواهد اي خدا طالب كلام توأم تشنهام تشنه سلام توأم تو همه حاجت و جواب مني بر طرف ساز هر حجاب مني تو سزاوار سجده عشقي تو حواله كننده رزقي چاره ساز قلوب پُر آهي راه ساز هر آنچه گمراهي تو كرامت كننده فضلي در فضيلت دو دست پر بذلي تو كريمي تو ناصري تو حليم تو حكيمي تو قادري تو عليم تو عزيزي تو مؤمني تو مجيد تو ودودي تو مبدعي تو معيد تو حبيبي تو خالقي تو مجيب تو حسيبي تو رازقي تو رقيب تو جليلي تو بارئي تو جميل تو وكيلي تو صاحبي تو كفيل تو مفتح تو مقتدر تو كبير تو مفرّج تو منتقم تو مجير تو گشاينده گرههايي تو زداينده غم مايي تو به ما لطف هل اتي كردي ختم پيغمبران عطا كردي پدري دادهاي چنان مولا مادري دادهاي چنان زهرا تويي آن منعم و تويي ذوالمن تو به ما دادهاي حسين و حسن تو به ما دادهاي همه حاجات بانويي همچو عمّه سادات اي تو داده به شيعه شيون و شين كاشف الكرب دادهاي به حسين دل ما را تو كردهاي عاشق آفريدي تو شيعه صادق تو دل نرم دادهاي به رضا خواهري شبه زينب كبري تو به ما دادهاي ولايت را نعمت پاك مرجعيت را شكر هر نعمتي تو را بايد پس چرا مهديات نميآيد قدرت شكر كوه نعمت نيست علت طول عصر غيبت چيست؟ گر گناهان ماست سدّ ظهور ظلمت ما ببر به آيه نور مناجات شب قدر اي خدا اي فاتح هر مشكلم وي همه آرامش جان و دلم بشنو از دل راز يك بي آبرو ده مجال گفتگويم، گفتگو در شب احيا به تو رو كردهام خويش را با توبه همسو كردهام گرچه عمري با گنه بنشستهام گرچه قلب صاحبم بشكستهام صبر كن، از كيفر من بر حذر تا كنم در خويش تجديد نظر بهر تو خود را مهيا ميكنم توبه را در خويش احيا ميكنم هر كه بايد رفت چون فرزند نوح توبه بايد، توبه از نوع نصوح چونكه امشب بامنيبين زيستم راضي از عمر گذشته نيستم بر تو عمري بدگماني داشتم بهر شيطان آشنائي داشتم
چون بگيرم آينه در دست خويش فاش بينم، فاش، روي پست خويش گرچه دل بد كرده تكفيرش مكن بندهات برگشته تحقيرش مكن هركه بر حال خراب خود رسيد پيش از مردن حساب خود رسيد هر كه گيرد آينه در پيش رو كردههاي خويش بيند مو به مو خويش را بيند كه خود با خود چه كرد تا بداند سخت بايد توبه كرد بايد از بگذشتهها عبرت گرفت دست را بر زانوي همت گرفت حال بايد وادي تحليف رفت يا علي گفت و سوي تكليف رفت سخت بايد نفس را بشكست و ماند عهد و پيمان با شهيدان بست و ماند همچنان بار شهيدان مبين مانده انبان يتيمان بر زمين راه ما راه شهيدان خداست كيست پرسد اي خدا مهدي كجاست گرچه دل شرمنده است از روي تو اي خدا با مهدي آمد سوي تو نيستم اينك از الطافت خدا سينهاي دارم شبستان خدا يا حليم امشب كه من سرگشتهام يا علي گويان سويت بر گشتهام
آري اي دوست مرا داغ عتابم كافي است به دلم قهر و غضب وقت خطابم كافي است ديگر از عدل عذابم مكن اي معدن فضل شعله خجلت ذنبم به عذابم كافي است مستحق غضب و قهر و عذابم اما بي محلي تو يارب به جوابم كافي است آه، رسوا مكنم نزد رئوس الاشهاد زآنكه شرمندگي روز حسابم كافي است باورم نيست ز اصحاب شمالم خوانند پيش اصحاب يمين چشم پر آبم كافي است خواهي ار از من نالان گذري در صف حشر پيش چشمان علي ترك عقابم كافي است شعله نار بر اين چهره ميفروز كه خود از گنه مانده بر اين چهره نقابم كافي است
رمضان گذشت از من چه كنم كه بينوايم دل من ز حبّ دنيا نگذشت اي خدايم تبعات هر گناهم شده بود سدّ راهم تو به من عطا نمودي كه نباشد ادعايم چو شدم گداي كويت شدهام خجل ز رويت تو نشستهاي كنارم كه روا كني دعايم متزلزل است بارم به كجا كشيده كارم چه وداع اشكباري، شده آتشين بكايم به كجا روم خدايا پس از اين سحر، سحرها شب جمعهاي بيايد كه به سوي تو بيايم بفداي ميزباني كه به وقت ميهماني به بر گدا نشست و بر خويش داد جايم چه دعاي باصفايي، چه رفيق باوفايي چه خداي آشنايي كه نمود آشنايم چه دعاي افتتاحي چه دو چشم پر سلاحي چه توسلي چه ذكري چه بگويم اي خدايم چه دمي چه نوحه خواني چه شبي چه گريههايي چه غمي چه روضههايي كه تو كردهاي عطايم به صفاي ليلة القدر به جمال نيمه بدر تو خريدي آبرويم كه گداي هل اتايم تو از اين خمارخانه بنموديام روانه دل شب مدينه بردي كه غلام مجتبايم به شب نزول قرآن، به شكاف فرق فرقان به دلم نشست قرآن چو نمود علي صدايم به علي و زينبينش به محبت حسينش بنويس جان زهرا كه شهيد كربلايم بنويس جان مهدي كه منم از آن مهدي بخدا قسم خدايا كه نشان دهم وفايم بر قلب زينب ابر غم ميبارد امشب سوز دلش بوي مدينه دارد امشب زينب ز ابر ديده ميبارد ستاره دارد به پيشاني بابايش نظاره آرام بهرش سفره افطار چيند در چشم او رخساره مادر بيند اين عالمه غير معلم بي قرار است آگه شده باباي او چشم انتظار است آرامش او كرده زينب را پريشان گويد پدر اينگونه قلبم را ملرزان اي كاش من در كوچه سيلي خورده بودم اينجا نبودم در مدينه مرده بودم اي كوچههاي كوفه از غربت بميريد بوسه ز پاي رهبري مظلوم گيريد اي خاك نخلستان ز رويش توشه بردار خود را به زير پاي او آرام بگذار مرغان عاشق راه مولا را بگيريد او بي كس است امشب شما بهرش بميريد امشب علي مات جمالي لاله گون است ذكر لبش »انا اليه راجعون« است خانه نشين داغ زهراي نجيب است دلخسته از نامردي شهري غريب است محراب را چون پشت در گلگون نمايد بر شهر خونين او سر غربت بسايد بهر علي هنگامه پرواز گرديد تا كه ز پا افتاد دستش باز گرديد
گوييد به اين طفلان من شير نميخواهم اينگونه يتيمان را دلگير نميخواهم اي اهل وفا گوييد با قوم جفا پيشه بردست يتيمانم زنجير نميخواهم يك روز به ظرف شير يك روز به ضرب تير خود شير خدا هستم شمشير نميخواهم از زينبم استقبال با سنگ نميارزد از لشگرم استقبال با تير نميخواهم اركان نمازم را بي واهمه بشكافيد هنگام نماز امّا تكفير نميخواهم تكريم كنم امروز در كوفه يتيمان را كوفي! ز يتيمانم تحقير نميخواهم دل تنگ رسول اللّه دل بسته زهرايم در ديدن دلداران تأخير نميخواهم مشتاق به دلدارم لبيك به لب دارم يك لحظه لقاء اللّه را دير نميخواهم با قاتلم اي دلبند از لطف مدارا كن هنگام قصاصش هيچ تأثير نميخواهم
آن شب اندر بيت مولا غير درد و | |||||||||||||||